باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

تولد مامان ندا

بارانم عشقه مامان 17 مردادتولد منه خونه ی عمو مهدی اینا یه تولد کوچولو گرفتیم واسه بارانه قشنگمم شمع گذاشتم آخه 4 ماهش شده پرنسس مامان اینم کیکمون   این کاپشن خوشگلم عمو مهدی و خاله ندا برای باران جونم خریدن ...
5 آبان 1392

تعیین جنسیت موش اوچولو

سلام وروجکم امروز یعنی 12 مرداد با بابا هادی رفتیم سونوگرافی دکتر حمدی پور که مطمین بشیم شما دختر قشنگه مامان وبابایی وقتی رفتیم تو دراز کشیدم دکتر سریع به منشی گفت بنویس دختر وای برای بار دوم گل از گل من و بابا هادی شکفت خدا جونم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت پرنسسم بی صبرانه منتظر اومدنتیم قشنگم اینم عکس ضربان قلب شماست جیگیلیه من آقای دکتر گفت که شما 14 هفته و 3 روزته ...
5 آبان 1392

بازم معذرت خواهی بابت آپ نکردن وب

سلام قشنگم سلام عشقم سلام عمرم دیگه کار از معذرت خواهی گذشته خیلیا واسم پیغام گذاشتن که نگرانم بودن از همتون شرمندم انقد اینروزا بهم خوش میگذره که وقت نمیکنم بیام وبلاگ و آپ کنم اما الان دیگه شروع میکنم ...
5 آبان 1392

بابا هادی در انتظار حس قشنگ پدر شدن

سلام جوجوی نازم خوبی؟ می خوام از بابا هادی واست بگم نمی دونی که چقد دوست داره با اینکه شما خیلی کوچولو هستی اما دستشو می ذاره رو دل من و کلی باهات حرف میزنه مامانم واسم مجله ی نینی + خریده بود بابا هادیم شزوع کرد به خوندن یه صفحش مربوط به پدرا بود بابا هادیم زودی اون صفحشو کند گفت می خوام یادم باشه هر چند وقت یه بار بخونمش ببین بابا هادی عاشقتههههههههههههههههههههههههههههههههههه اینم عکس اون صفحه ...
9 مرداد 1392

اسب کوچولوی جوجوی ما

سلام فندقم خوبی مامانی جات تو دل مامان راحته؟من که خیلی سعی میکنم مواظبت باشم چون تو همه ی زندگیه من وبابا هادی هستی دیروز 3شنبه بود 8 تیر که تعطیل بود منم کلی حوصلم سر رفته بود بابا هادی گفت آماده شو بریم تیراژه خواب نینیرو دیدم بریم براش یه چیزی بخریم افطارم بیرون میخوریم خلاصه حاضر شدیم و رفتیم یه دور زدیم اما خیلی گشنمون بود تا اذون گفتن رفتیم 2 تا هات چاکلت و کیک خوردیم بعدش گفتیم بریم یه دور دیگه بزنیم توی یه مغازه بابا هادی یه دونه ازین اسبا دید که الاکلنگه وای نمی دونی چقد ناز بود دلم داشت واسش میرفت رفتم تو پرسیدم گفت 230000 تومن ولی خیلی خوشگل بود بابا هادیم که دید من دلم داره ضعف میره رفت تو مغازه خلاصه اون اسب خوش...
9 مرداد 1392

دومین سونوگرافی(نگرانی های مادرونه)هفته ی8

امروز که چه عرض کنم از دیروز یه کم دل دردو دل پیچه گرفتم کمرمم درد میکرد شب بابا هادی اومد هر چی دل دلریم میداد که هیچی نیست منم انگار نه انگار استرس تمام وجودمو گرفته خلاصه از خونه ی مامانم که اومدیم من که خوابم نمیبرد بابا هادی زنگ زد بیمارستان عرفان گفت من خانومم حالش خوب نیست میشه بیایم بیمارستان خانومه پشت تلفن گفت اگه دل دردش خیلی شدیده و نمی تونه تحمل کنه بیاین هر چی بابا هادی گفت بریم گفتم نه خوب میشم اما هر کاری میکردم خوابم نمیگرفت بابا هادیم شروع کرد یه بازی که اختراع کرده بود و انجام دادن هر چی دمه دستش بود و می خواست روی زمین وایسونه یه جوری که نیفته مثلا خودکارو گوشی و هرچی خلاصه اتقد من و خندوند که احساس کردم حالم ...
9 مرداد 1392

سومین سونو گرافی(سونوی NT وآزمایش غربالگری)هفته ی 12

سلام فرشته ی نازم می خوام از روزی بنویسم که با تمام وجود حست کردم امروز 30.4.92 وقت سونوگرافیه nt داشتم با بابا هادی رفتیم بیمارستان پارس طبقه ی دوم آزمایشگاه اونجا برگه ی معرفی نامه ی دکترو دادم بعد برگه هارو با یه لوله ی آزمایش دادن بهم که اول بریم سونوگرافی بعد هم آزمایش رفتیم تو بیمارستان قسمت سونوگرافی نشستیم تا صدامون کردن با بابا هادی رفتیم تو اقای دکتر گفت دراز بکش خدایا فکر نکنم تا عمر دارم این لحظه رو فراموش کنم اول از همه بابا هادی پرسید معلوم میشه نینی جنسیتش چیه؟ چشممو از روی مانیتوری که روبه روم بود بر نمیداشتم بابا هادیم داشت نگاه میکرد دکتر شروع کرد شکم منو تکون دادن که یه دفعه نینیه نازم دستاشوبرد بالا خدای...
5 مرداد 1392

اولین سونوگرافی(اولین دیدار )هفته ی 6

جیگر طلای من اینم اولین عکس شمادر تاریخ 19 خرداد وقتی که فقط 5 میلیمتر بودی امابا تمامه کوچیکی قلب مهربون و نازو کوچیکت به همین تندی میتپید. به دنیای ما خوش اومدی فرشته ی نازم   البته ببخشید نینیه نازم عکس سونو مونده پیشه خانوم دکتر قول میدم زودی واست بزارم       ...
5 مرداد 1392

دومین ملاقات با دکتر

امروز 19 تیر دومین وقت دکترم بود که صبح از مطب زنگ زدن گفتن امروز دکتر نیست برای فردا پنجشنبه وقت داد فرداش با بابا هادی رفتیم مطب تا رسیدیم دیدیم اتاق انتظار خاموشه رفتیم تو منشی گفت خانوم دکتر 10 دقیقه ی پیش رفت یه زایمان اورژانسی پیش اومد خلاصه برای دوشنبه 24 تیر بهم وقت داد دوشنبه صبح هم ساعت 10 با بابا هادی رفتیم مطب ماما وزنم کرد که شده بودم 63.5 وفشارم هم 11 روی 7 بود بعد رفتیم پیش دکتر گفتم که حالت تهوع دارم بهم قرص داد بابا هادیم پرسید خانومه من همش نگرانه چی کار کنیم خانوم دکترم گفت حق داره چون جنین و حس نمیکنه بعداز یه مدت بهتر میشه این ویتامین هارم داد که از اول مرداد بخورم ...
5 مرداد 1392